درفراقت دیدگانم بوی باران را گرفت

دوریت ای یاسمن ارامش جان را گرفت

یک سبد شادی زباغم چیدی وبارفتنت

کلبه سبز دلم تمثال زندان را گرفت

این کسوف ناگهانی از دل سیمای روز

سیب سرخ خاطرات پاک انسان را گرفت

چونکه تفریح وفراغ از لحظه ها رحلت نمود

ناله وشیون زفاف نوعروسان را گرفت

ضربتی زد بر تنم هجران  انچنانک

رفتنت لبخند از لبهای خندان را گرفت

چون بلای دوریت از اسمان نازل شده

از سبوی بندگی تکرار ایمان را گرفت

 


کمی انسوتر از قرمز
خدا میداند انجایم
گرفتار سکوت مبهم تصویر فردایم

تمام خاطراتم .........
صورتی پاشید بر من
ومن......................
بیگانه از هر رنگ زیبایم
خیال شعله امواج عشقت
شده خاکستری تر ..........از نفسهایم
صدای پای فردا روی ایوانست
من اما ناامید از فکر فردایم
بیا رامشگری کن صحنه ویرانی ام را
که من محتاج حل این معمایم

مرگ به تمال لحظه هایت بوسه میفشاند ............

اغوش بازت را لبیک انتظارش کن!!!!!!!!!!!!!