درفراقت دیدگانم بوی باران را گرفت

دوریت ای یاسمن ارامش جان را گرفت

یک سبد شادی زباغم چیدی وبارفتنت

کلبه سبز دلم تمثال زندان را گرفت

این کسوف ناگهانی از دل سیمای روز

سیب سرخ خاطرات پاک انسان را گرفت

چونکه تفریح وفراغ از لحظه ها رحلت نمود

ناله وشیون زفاف نوعروسان را گرفت

ضربتی زد بر تنم هجران  انچنانک

رفتنت لبخند از لبهای خندان را گرفت

چون بلای دوریت از اسمان نازل شده

از سبوی بندگی تکرار ایمان را گرفت